|
It all depends on how we look at things, and not on how they are themselves
|
عزيزم كاش شكل و شمايلت جاي سفر هاي استانيت به يوزارسيو مي رفت.
استدعا مي كنم شما توجه خودتون رو معطوف به اين جريان اَدْوِنْشِرْ بفرماييد كه زمانيكه جناب "..." روي كار آمدند همه پشم و پيلشون ريخت.
پ.ن: دُرُسْ صوبت كن بابا!! دسّتو بِنْدااا
احساساتم به تو همیشه لحظه ای بوده و خیلی معدود.
توي تاكسي نشستم و سعي مي كنم در آخرين لحظه ها به زور هم كه شده كمي از درسي كه هيچي نمي فهمم رو بفهمم. موبايلم زنگ مي خوره، يكي از هم كلاسي هام خبر مي ده كه: ميدون رو به خاطرت محاصره كردن، مي ياي مراقب باش. ميلي متر به ميلي متر گ.ش.ت.ا.ر.ش.ا.د ايستاده. مي پرسم كه هيچ جوره نمي شه پيچوندشون و مي گه كه سعي كن از قابليت هاي گ.ش.ت.ا.ر.ش.ا.د پسندت براي زدن مخ راننده ي تاكسي يي كه سوار مي شي استفاده كني.
بعد از امتحان هنوز وضع به همون حالت وحشتناك بود. گرو هاي چند نفره دوره هم وايساده بودن و فقط از ظاهر صورتشون و بي سيم هاي تو دستشون مي شد اون ها رو از مردم عادي تشخيص داد. مانتوم تقريبن ده سانت بالاي زانوم هست و فكر ميكنم اگه قرار به گير دادنشون باشه بدون شك بايد برم و سوار ون بشم. همكلاسي هام سعي در قانع كردنم مي كنن كه نگرانيت بي مورده ولي من راضي نمي شم. توي پاساژ مي پيچيم و من مانتوم رو با يكي از همكلاسي هام عوض مي كنم.
وضع جلوي دانشگاه تهران بدتر بود. سرم را تا نوك دماغم كردم توي شال گردنم و از كنارشان گذشتم. بي سيم هاشون خيلي ترسناك بود. به لباس گاردي ها كه مي رسيدم محتاطانه تر رفتار مي كردم. پيچيدم كه برم كافه ه.ن.ر لونشون توي اون كوچه بود!
پ.ن: امروز كه با دوستي چت مي كردم، گفت كه قرار به تجمع بوده جلوي در دانشگاه براي ا.ع.ت.ر.ا.ض و خودم يادم اومد كه چند روز پيش اعلاميشو جايي ديده بودم و اون روز كه ديده بودم هم به اين فكر مي كردم كه ايول پنج شنبه امتحان دارم برم ببينم چه خبره!!
پ.ن: چه سخت بود وقتي ديدم حتي نمي تونم بنويسم اِتراز!
غرق شو لو.لي.تا! غرق شو... چيزي تا انتهاي اين مرز نمانده! ( خارج از هر نقطه دايره و سوراخي...)
حالا كه فكر مي كنم مي بينم تقصير خودم بوده. از همان اول هم دماغم را مي گرفتم و از كنار " آن ها" مي گذشتم.
از سري نوشته هاي يك دختربچه ي دبيرستاني كه مادرزاد روشن فكر بوده و قسمت دنيل استيل وجودش عرزا نشده!
ساعت 4:55 - سه شنبه 12/10/85
---------------------------------------------------------
- ... سلامتيتان در چه وضع است؟
- بيماري، برادر، فقط مال سبكمغزان و شكمبارگان و هرزگان است. حال آنكه تو مرا مي شناسي، از بام تا شام مشغولم و در خورد و نوش و اهل امساك. پس حالم خوب است.
پسر خندان گفت: خدا را شكر
- هيچ ربطي به خدا ندارد.**
* جنگ و صلح – جلد اول – بخش 6 – ترجمه ي سروش حبيبي – چاپ 77
** جنگ و صلح – جلد اول – بخش 23 – ترجمه ي سروش حبيبي – چاپ 77
مي دوني من دارم نوزده و تموم مي كنم و چند روزي هست كه چيزي مثل خوره افتاده به جونم كه تو ديگه نمي توني بگي هيژده سالته. اين واقعن برام وحشتناكه... وحشتناكه كه ديگه نمي تونم بگم: " من همش هيژده سالمه!" و براي همين وسواس خاصي پيدا كردم به همه چيز، نه اين كه شلنگ تخته انداختنم رو كنار گذاشته باشم، نه... ولي ديگر نمي تونم خودم رو گول بزنم.
ببين من نمي تونم خودم رو گول بزنم و اين يعني تمام! يعني واقعيت رو تلخ و شيرين بايد قورت بدهي، و امروز فهميدم كه خوب مي پذيرم و خوب قورت مي دهم.
من فقط هيجان زده شده بودم عوضيا. همين!
۱. روابطي كه در مجامع عمومي ديده مي شوند.
۲. روابطي كه در مجامع غيرعمومي ديده مي شوند.
۳. روابطی که در هر دو "جوامع" دیده می شوند.
...
شاملو
بدون فکر پذیرفتن
یعنی جو گیر شدن
یعنی مغز شسته شده
یعنی عادت
تابو
.
.
.
بعد که نگاه می کنی می بیبنی آن قدر پذیرفتی، آن قدر درونت نفوذ کرده اند که انگار دیگر جزئی از خودت شده اند و یادت می رود که چقدر می خواستی یک جور دیگر باشی، یک جور که الان نیستی و فکر می کنی همانی هستی که باید باشی.
پ.ن: دین در ذهن ما، تنها یک تابوی از پیش تعیین شده است.

وقتی پذیرفتن برایم تا این حد قابل لمس شده است، یعنی من بزرگ شده ام؟
.
.
.
.
.
پ.ن: بعضن ديده شده كه از نان شب هم واجب تر است.
مي دانم كه كم دارم اين روز ها تو را، مي دانم كه نبايد به روي خودم بياورم. اين را وقت هايي مي دانم كه، سرم را تا نوك دماغم مي كنم توي شال گردنم و دست هايم را تا انتهاي جيب هايم فرو مي برم.
پ.ن: بويت مرا به وسط تختت پرتاب مي كند به روزهاي گرم تابستان به لباس چين دار قرمزم به بوي تن هامان كه در هم مي پيچيد...