تبليغاتX
یـــــلـــــه
It all depends on how we look at things, and not on how they are themselves

دهنش و وا می کنه هر چی دلش می خواد می گه اعصاب آدم و به فــــا  ک می ده بعدم می گه " ببخشید ناراحت نشو از دستم عصبانیم نشو چکار کنم گهم دیگه"

عزیزم همون گهی دیگه کفایت می کنه!

+ نوشته شده در  جمعه 1387/11/25ساعت 6:1 PM  توسط یله  | 

Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  جمعه 1387/11/25ساعت 3:0 PM  توسط یله  | 

ببین لعنتی، این بحثا آخر کار دستمون می ده، خصوصن که ما فقط بلدیم بحث کنیم.
+ نوشته شده در  جمعه 1387/11/25ساعت 2:54 PM  توسط یله  | 

شوهر خانم "نون" را دیشب دیدم، مردی بود با چشم های روشن... و گونه یی جذاب.

پ.ن:حداقل از اون زاویه ای که من دیدم این طور بود!

+ نوشته شده در  جمعه 1387/11/25ساعت 2:51 PM  توسط یله  | 

خانم "نون" حتی من جوجو را هم که "نون" یا نهایتن"نون جان" صدایش می کنم با اسم بزرگ صدا می کند با پیشوند "خانم". صدایش به دل می نشیند و دوراندیش و محافظه کار است برعکس من که کله خر و ناز خلم. استدلال هایش را طوری با خونسردی و آرامش و صدای یکنواختش بیان می کند که من حتی اگر در نقطه ی مقابلش باشم باز دوست دارم که بدون هیچ اظهارنظری تنها به آرامشش در بیان کردن کلمات زل بزنم. سی و اندی سال دارد و یک پسر ده ساله و زندگی اش بدک نیست و بیشتر. می دانم که همسرش مرد فهمیده یی است چون سیگارش را دم پنجره می کشد و خیلی خانم "نون" را دوست دارد که در زل سرما بعد بیشتر از ده سال زندگی مشترک روی پله های جلوی در دانشگاه یک ساعت می نشیند تا چهار قدم مانده تا خانه را با هم پیاده گز کنند. دیروز دو نفرمان تنها در حیاط دانشگاه صحبت می کردیم. به خانم "نون" گفتم که :"برو اگه توانش رو داری، فرصت هارو هیچ وقت از خودت نگیر" گفت که: "فقط بحث توان و یا حتی زمان نیست، می دونی باید خیلی به طرف مقابلت اطمینان داشته باشی،حتی آب و هوای اون ور آدم رو عوض می کنه، انقدر اطمینان داشته باشی که بدونی رها نمی شی یا حتی رها نمی کنی."

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/11/21ساعت 11:4 PM  توسط یله  | 

يه بوس ِ مث همه ي بوسا

نه كشفي در كاره نه نكردنش حسرتي به دل قراره بذاره

يه بوس ِ مث همه ي بوسا... جاست ديس!

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/19ساعت 10:59 PM  توسط یله  | 

انتظار داشتن از انسان دوپا؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/11/13ساعت 10:20 PM  توسط یله  | 

يك دو سه تلقين مي كنيم

پري يود بيا

پري يود بيا

پري يود بيا

...

+ نوشته شده در  جمعه 1387/11/11ساعت 10:27 PM  توسط یله  | 

ديگر عادتم حتي من را ترك كرده

از وقتي تو را نديده انگار كه قهر كرده

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/09ساعت 8:18 PM  توسط یله  | 

عادل... عااادل... عاااااادل...

عاشقتم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/11/07ساعت 10:41 PM  توسط یله  | 

Image and video hosting by TinyPic

 

پ.ن: حيف كه اسلام دست و پاي ما را بسته است و گرنه مي ديديد كه چه داف هايي به بازار عرضه مي كرديم!!

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/05ساعت 10:3 PM  توسط یله  | 

 

صبح که بیدار شدم

هجده ساله نبودم

...

+ نوشته شده در  جمعه 1387/11/04ساعت 5:14 PM  توسط یله  | 

خسته شدم مي فهمين خسته شدم بسه ديگه تو رو خدا دست از سرم بردارين ولم كنين. بذاريد بگذرونم اين دو روز زندگي رو.

مي دوني خيلي مي خواد كه من بگم خسته شدم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/03ساعت 8:31 PM  توسط یله  | 

عزيزم مي خواستم يه چيزيو صادقانه بهت بگم:

"...رم تو اون حسِت!"

 

برگرفته از يك داستان واقعي

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/03ساعت 0:41 AM  توسط یله  | 

 

مي برمت تئاتر مي برمت كوه مي ريم بيرون ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/01ساعت 0:22 AM  توسط یله  |