تبليغاتX
یـــــلـــــه
It all depends on how we look at things, and not on how they are themselves
 + می خوااامِت

- جووون

+ جونت بی بلا جوون!

 

 

بعد نوشت: چه می شود شمارا که من را شخصیت - می پندارید؟ ها؟ نه جدی؟

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/29ساعت 11:23 AM  توسط یله  | 

مي داني؟ آن بالا كشيدن بود كه من را نگه مي داشت. تمايل بي سروته ام به فهميدن، تجربه كردن و حتي شكستن. آن قدر دور و بي تغيير مانده اي كه نگاه حريص من را ديگر نمي تواني پاسخگو باشي، كه ديگر هيچ چيز در من انگيزه ي دوباره با تو بودن را ايجاد نكند.

گرچه، گاهي اين نگاه آن قدر پر مي شود كه فكر مي كنم قرار است كپك بزند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/01/27ساعت 1:20 AM  توسط یله  | 

این از آن وقت هایی ست که تصوراتم از ناخوداگاهم به خوداگاهم می آیند و من شروع می کنم بهشان بال و پر دادن و هر چه که بیشتر پیش می روم بیشتر خودم را فرورفته در آن تصویر می بینم و بعد یک هو تصویر آب می شود وسط کار، می شکند، محو می شود، می رود پی کارش.

یک جای خلوتی ست وسط یک جای شلوغ، مثل وسط های خیابان نصرت، فرصت... طالقانی... و اینجا که منم عجیب شبیه به وسطای نصرت است. من نشسته ام یک گوشه، یک گوشه که کمی سایه دارد و برگ های درخت بالای سرم هنوز خاک و دود به خودش نگرفته. یک گوشه که در هوای ابری بهاری هم سایه دارد. یک گوشه که کمی تاریک تر است و برگ های درختش مثل برگ های درخت های دیگر هنوز سبز چمنی است.

 مانتوی سبکی به تن دارم که چاک جلویش بلند است و هر طرفش به کناری رفته. پاهایم را تا کرده ام ولی توی شکمم جمع نکرده ام و ران هایم از زیر جین خود نمایی می کنند. کوله پشتی ام را کنارم انداخته ام و سرم را روی گردنم نگه داشته ام و یک آب معدنی نصفه هم توی دستم است. کتانی سفید پوشیده ام و مقنعه دارم و باد می آید آرام موهای ریخته روی پیشانیم را کمی بلند می کند و میرود. جلویم یک ردیف شمشاد است، و من از بالای شمشادها نگاه می کنم به عبور سرد آدم ها.

حال الان من عجیب شبیه به این تصویر است که یک هو گذشت و من دستش را گرفتم و کشیدمش اینجا.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/24ساعت 1:31 AM  توسط یله  | 

شعور ندارید؟... به درک

احساسات خود را کنترل کنید.

احساساتتان را نمی توانید کنترل کنید؟

پس خفه شید!

پ.ن:

اصلاحیه:

شعور ندارید؟

لا اقل گه نخورید!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/23ساعت 9:35 PM  توسط یله  | 

اوشون: از یه چیزیت هیچ وقت خوشم نیومد و واقعن زجر آور بود واسم تحملش، من با هرکس حرف می زنم قبول می کنه، و بعده یه مدتم بهش ثابت می شه. حتی مهسا که پنج سال از من بزرگتره ولی تو یه الف بچه هیچ وقت قبول نکردی.

یعنی قشنگ حال آدم و به هم می زنن این آدمایی که فکر می کنن هر چی خودشون می گن درسته و هر اظهار نظری در، اعم از زندگی خصوصی و غیر خصوصی و اون جای آدم حتی بکنن بدون چون و چرا باید پذیرفته شه و تو گه می خوری زر بزنی. قشنگ آدم یاد ر ه ب ر می یفته!

بعد قسمت خیلی GOD ِ ماجرا اینجاس دوباره:

ادامه ی افاضات اوشون: تو حتی هنوز جدا شدنت از منم قبول نکردی!

یا حضرت جلل الخالق!  Shit به قبر من بباره اگه من احساساتم به اوشون رو در این لحظات ملکوتی به تخمــــم ام حساب کنم!

پ.ن: قشنگ فاصله اسلامی یک گوسفند رو  emotionally، physically، mentally از من رعایت کنید! سگی شدم واسه خودم این روزا! کوچکترین چیزی که رو اعصابم می ره سریعن ignore می شه حالا اینش که کلن به تخمــــتون قبلش فقط ممکنه یه دور اعصابتونو به f u c k  بدم.

پ.ن۲: یعنی خیلی جیگری اگه موقع خوندن لحظات ملکوتی time رو نیگا کرده باشی. :))

پ.ن3: این closure یه چیزیه تو مایه های سه نقطه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/17ساعت 12:52 PM  توسط یله  | 

من نظریم اینه که از این به بعد مدیری جای خود سریال هاش پشت صحنشو پخش کنه بعد صرفن چن تا تیکه از خود سریال و به عنوان پشت صحنه آخرش پخش کنه تا حداقل آدم بتونه یه لبخند زورکی به TV بزنه. 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/15ساعت 10:22 AM  توسط یله  | 

وقتی منطق های بیشتری برای لذت بردن از چیزهای بیشتری به وجود می یاد، وقتی روحت هم حس شنواییش شروع می کنه به مزه مزه کردن، یعنی وقتی که ایشون رو کشف می کنی. (+) و (+)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/01/12ساعت 2:27 PM  توسط یله  | 

رفتی؟

خدا پشت و پناهت.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/10ساعت 6:31 PM  توسط یله  | 

به دعوت زورچپانی ژولیان، پنج قانون مهم زندگی من:

1- زندگی کوتاه تر و بزرگ تر از چیزیه که فکرشو می کنی، حتی بزرگترین غم ها، ارزش کوچک ترین غصه خوردن هارو نداره.

2- با اطرافیانت خیلی دست به عصا و مودبانه رفتار کن، اون ها این جور "رهایی" رو دوست ندارند، این جور "رهایی" آون هارو می رنجونه. دوست دارن همه با اون ها توی منجلاب غوطه بخورن و دست و پا بزنن و اسمش رو هم می ذارن "برادری".

3- تجربه کن، چیزهایی رو که تجربه نشده اند. تجربه نکن، تجربه هایی رو که نتیجه ی بدی داشتن(لایف ایز شورت).

4- کسی رو از خودت نرنجون، بیکاری؟

5- شاد زی.

به این مناسبت فرخنده دعوت می شه از:

آبستنیوس،POPCORN ،my inspiration، نیروانا، تپش کور، wc-wall

پ.ن: از آن جایی که عزیزان فرمودن قانون اول و پنجم جفتش یکیه، گفتم یه قانون دیگه از خودم در کنم:

۶- آدم های احمق رو همیشه تایید کن چون حماقتشون ناخداگاه باعث می شه منطق رو نپذیرن.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/01/04ساعت 2:44 PM  توسط یله  | 

بیا بدو بدو بدو بدو بدو به من بده ل ب ا تو

آخ دلم کرده هواتو  آخ دلم کرده هواتو

بیا بیا بیا بیا بیا بیا پیشم بمون جوجویی

 وای دختر تو چقد هلویی... وای دختر تو چقد هلویی

جیییییگرتو بخورم می گم به تو توپولم

بیا کنارم باش آره

ساسی تو رو دوسِت داره

....

 

 

GF ِ س ا س ی م ا ن ک ن ام نشدیم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/02ساعت 11:8 PM  توسط یله  |