تبليغاتX
یـــــلـــــه - کاش ثبت نشود...
It all depends on how we look at things, and not on how they are themselves

این از آن وقت هایی ست که تصوراتم از ناخوداگاهم به خوداگاهم می آیند و من شروع می کنم بهشان بال و پر دادن و هر چه که بیشتر پیش می روم بیشتر خودم را فرورفته در آن تصویر می بینم و بعد یک هو تصویر آب می شود وسط کار، می شکند، محو می شود، می رود پی کارش.

یک جای خلوتی ست وسط یک جای شلوغ، مثل وسط های خیابان نصرت، فرصت... طالقانی... و اینجا که منم عجیب شبیه به وسطای نصرت است. من نشسته ام یک گوشه، یک گوشه که کمی سایه دارد و برگ های درخت بالای سرم هنوز خاک و دود به خودش نگرفته. یک گوشه که در هوای ابری بهاری هم سایه دارد. یک گوشه که کمی تاریک تر است و برگ های درختش مثل برگ های درخت های دیگر هنوز سبز چمنی است.

 مانتوی سبکی به تن دارم که چاک جلویش بلند است و هر طرفش به کناری رفته. پاهایم را تا کرده ام ولی توی شکمم جمع نکرده ام و ران هایم از زیر جین خود نمایی می کنند. کوله پشتی ام را کنارم انداخته ام و سرم را روی گردنم نگه داشته ام و یک آب معدنی نصفه هم توی دستم است. کتانی سفید پوشیده ام و مقنعه دارم و باد می آید آرام موهای ریخته روی پیشانیم را کمی بلند می کند و میرود. جلویم یک ردیف شمشاد است، و من از بالای شمشادها نگاه می کنم به عبور سرد آدم ها.

حال الان من عجیب شبیه به این تصویر است که یک هو گذشت و من دستش را گرفتم و کشیدمش اینجا.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/24ساعت 1:31 AM  توسط یله  |