<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>یـــــلـــــه</title>
<link>http://yaleh.blogfa.com/</link>
<description>It all depends on how we look at things, and not on how they are themselves</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 22 Jul 2009 19:39:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>دوست ندارم به تو باشد</title>
<link>http://yaleh.blogfa.com/post-118.aspx</link>
<description>می خوانَمَت
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و بر گِل می نشینم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بِدینسان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تمام!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 22 Jul 2009 19:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yaleh&amp;postid=118</comments>
<dc:creator>yaleh</dc:creator>
<guid>http://yaleh.blogfa.com/post-118.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فرحناز</title>
<link>http://yaleh.blogfa.com/post-117.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دبیرستان هم که بودیم، مادرش گوشی را بر می داشت. امروز که زنگ زدم هم. بعد از نق های مفصل ام در مورد دیرکردِ کتاب هایم و عذر خواهی هایش و قرار برای پس دهی، همان بحث های دخترانه ی دبیرستانه یمان در قالبی بیست ساله و غیر بیست ساله شروع شد. از انواع و اقسام روش های اپیلاسیون وبررسی ویژگی های مثبت و منفی هر کدام تا بحث داغ شمردن شوهر کرده ها و خنده های معمول ممباب ترشیدگیمان! که از غذا گفت فردا می رود عروسی نوشین اینا!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گفت که &quot;بلندی&quot; را در خیابان دیده و بلندی هم &quot;سیندرلا&quot; را دیده و کلی سبب خنده ها شده که بانوی مکرمه ملقب به &quot;هفت قلم سیبِل!&quot; با آن ابروهای پاچه بزی و سبییل های چنگیزی اش پرستاری آزاد تهران قبول شده و &lt;STRONG&gt;قابلمه به دست&lt;/STRONG&gt; از &lt;STRONG&gt;uni&lt;/STRONG&gt; در حال برگشت بوده که از قضا رشد چشم گیری در میزان &quot;پشم&quot; داشته و هنوز هم حاضر نشده نجابت پشم هایش را زیر سوال ببرد! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بسیار بسیار مبسوط شدیم!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 19 Jul 2009 12:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yaleh&amp;postid=117</comments>
<dc:creator>yaleh</dc:creator>
<guid>http://yaleh.blogfa.com/post-117.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>2</title>
<link>http://yaleh.blogfa.com/post-116.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;يه شبايي هست، نه مي دوني يه شبايي هَس اصَن، كه من دلم يه هو مي خواد تو رو درسته. آمين!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 18 Jul 2009 21:26:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yaleh&amp;postid=116</comments>
<dc:creator>yaleh</dc:creator>
<guid>http://yaleh.blogfa.com/post-116.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اندر احوالات</title>
<link>http://yaleh.blogfa.com/post-115.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;۱- دارم سعی ام را می کنم که یاد بگیرم چه طور می توانم از حداقل پولم حداکثر استفاده را بکنم و مدیریتش کنم و تازه متوجه شده ام این تورم که می گویند یعنی چه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;2- دغدغه هایم زیادی زیاد شده اند و محدود به خودم، خانواده ام، حتی تک تک آدم های دور و برم، رابطه هایم و درس و دانشگاه نمی شوند، اطرافم و دنیای بیرون و اتفاقات آینده هم خیلی نگرانم می کند. از همه بدتر این هست که هر کدام از این ها می توانند یک پروسه ی چند ساعته چند ماهه یا حتی چند ساله را بگیرند و من باید همه ی این ها را با هم پیش ببرم و در عین حال تمرکز ام را هم حفظ کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;3- دارم برنامه ریزی می کنم که در کنار کار و دانشگاه، کم و کم شروع به خواندن برای کنکور کنم و شاید (که نه حتمن) از پسش اتفاقات بهتری برای بهبود وضعیت فعلی ام بیفتد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;4- این شماره را نمی توانم به این شماره اختصاص بدهم و این خودش یک پست بلند بالا را می طلبد. رابطه ی فعلی ام را دوست دارم و آقای &quot;میم&quot; را هم. هر دویمان سعی در بهبودش داریم. چیز دیگری هم که فکر می کنم این است که خودم می خواهم که زیادی حواسم باشد که باز صدمه نخورم و این کمی بیشتر انرژی ام را می گیرد و از پیش حساس ترم کرده. نمی گذارم چیزی روی هم تلنبار شود و ناراحتی هایم را در زودترین فرصت برایش بازگو می کنم و آقای &quot;میم&quot; هم گوش می کند و راجع به اش صحبت می کند و می کنم و سعی در اصلاح می کنیم. مهم ترین دستاوردم هم تا این لحظه این بوده که کمی آدم تر شده ام، به سبب وجود آقای &quot;میم&quot; و همتِ خودم! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 18 Jul 2009 11:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yaleh&amp;postid=115</comments>
<dc:creator>yaleh</dc:creator>
<guid>http://yaleh.blogfa.com/post-115.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خار مَمِه!</title>
<link>http://yaleh.blogfa.com/post-114.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چيه؟! فُشه ديگه!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 06 Jul 2009 07:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yaleh&amp;postid=114</comments>
<dc:creator>yaleh</dc:creator>
<guid>http://yaleh.blogfa.com/post-114.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>news please</title>
<link>http://yaleh.blogfa.com/post-113.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;من سر از شوك آب و هوايي و اين اراجيف در نمي يارم،يكي مثل بچه آدم بياد بگه كه اين كثافتا چيه تو هوا كه من حتي تابلوي گل فروشي اون ور خيابون رو نمي تونم با چشم ِغير مسلح ببينم! تا جايي ام كه جا داشت بتونه به اَ.ن ربطش بده. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;با تشكر&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 06 Jul 2009 07:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yaleh&amp;postid=113</comments>
<dc:creator>yaleh</dc:creator>
<guid>http://yaleh.blogfa.com/post-113.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>1</title>
<link>http://yaleh.blogfa.com/post-112.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یک چیزی هست در تو، یک چیزی آن ته مه ها، یک چیزی که من را  به &quot;دوست داشتنت&quot; در این روزها وادار می کند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 27 Jun 2009 19:42:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yaleh&amp;postid=112</comments>
<dc:creator>yaleh</dc:creator>
<guid>http://yaleh.blogfa.com/post-112.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>H O P E</title>
<link>http://yaleh.blogfa.com/post-110.aspx</link>
<description>سراومد زمستون، شکفته بهارون&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گل سرخ خورشيد باز اومد و شب شد گريزون &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کوهها لاله زارن، لاله‌ها بيدارن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو کوهها دارن گل گل گل آفتابو ميکارن &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی کوهستون، دلش بيداره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تفنگ و گل و گندم داره مياره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی سينه‌اش جان جان جان &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;يه جنگل ستاره داره، جان جان، يه جنگل ستاره داره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لبش خنده نور&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلش شعله شور&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صداش چشمه و يادش آهوی جنگل دور&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی کوهستون، دلش بيداره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تفنگ و گل و گندم داره مياره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی سينه‌اش جان جان جان &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;يه جنگل ستاره داره، جان جان، يه جنگل ستاره داره &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 23 Jun 2009 19:04:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yaleh&amp;postid=110</comments>
<dc:creator>yaleh</dc:creator>
<guid>http://yaleh.blogfa.com/post-110.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>for what reason</title>
<link>http://yaleh.blogfa.com/post-109.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چیزی که مثل روز برای من روشن هست، که من نمی توانم چند سال دیگر را تصور کنم که بچه ام نشسته رو به روی من و می پرسد به نشانه ی اعتراض برای رای کسی که بزرگترین هدفش &quot;بازگشت به خط امام&quot; بوده این طور جنگیدید؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;توضیحات واضحات: می دانم که در این دو هفته خواسته هایمان چه قدر تغییر کرده، ولی خواسته های آن ها چه؟ بهتر است بیشتر از یک نگاه به بیانیه های داده شده بیندازیم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 22 Jun 2009 12:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yaleh&amp;postid=109</comments>
<dc:creator>yaleh</dc:creator>
<guid>http://yaleh.blogfa.com/post-109.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://yaleh.blogfa.com/post-108.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;به کابوس می ماند این روزها برایم، به یک کابوس بزرگ. و هنوز حتی وقتی تی وی اعلام می کند &quot; میم الف نون چهار سال دیگر...&quot; احساس می کنم که واقعی نیست. که الان باید از خواب بپرم و نمی پرم. که زانو می زنم و هق هق می کنم و فکر می کنم که این اول داستان نیست، که تمام شد، که من می شوم نسل سرخورده، که برای گذراندن روزهایم به عنوان یک روز نرمال هم حتی باید برنامه ریزی کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مسیر هر روز را می روم و به جای خالی بنرهای موسوی زل می زنم و بغضم را می خورم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حداقل چیزی که این روزها دارم، آرامش لحظه ای  آغوش های توست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آرامش پر کینه ی امروز فکر می کنم دقیقا همان چیزی بود که می خواستند. ولی می دانم تشنج دیروز هم دردی را دوا نمی کرد و خودکشی محض بود. ت ح ص ن باز معقول تر است. اگر قرار به حرکتی باشد که الان وقتش است آن هم در یک مسیر و به همراهِ یک لیدر وگرنه دقیقا تا سقوط کامل پیش خواهیم رفت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فکر می کنید چرا باید اسرائیل از حضور دوباره ی هیت لر ِ ما تو کونش عروسی بگیره؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 14 Jun 2009 08:17:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yaleh&amp;postid=108</comments>
<dc:creator>yaleh</dc:creator>
<guid>http://yaleh.blogfa.com/post-108.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
